تبليغاتX
شورتاکزار

شورتاکزار

نقد نوشته يي روي اثر استاد عنايت الله باورباميک

در عصري مي زييم كه اكثر شاعران ما »آب حيات« مي نوشند و جاودانگي شان را مي جنگانند ؛ در پس پرده تلويزيون از ديدن فيلم هاي رمانتيك متاثر مي شوند ، مي گريند ؛ محسن نامجو مسكن خواب آور خوبي ست براي باز ماندن دهان شان ؛ آن هم كه گارگر نشد ، مرا ، ترا و هرچه هست را به باد پرت و پلا مي گيرند و سه چار تا تكنيك تقليدي تصنعي را متكلفانه تنپوشه شعر مي پوشند (كه بي آنها نوشته هاي شان خانه هاي بي در و سر را مي ماند كه ساكنانش مفقود گرديده اند). عصر عشق ها و عاطفه هاي قلابي ، كه فرديت شاعران را مي نمايد و شعر براي شاعر مي ماند ، آنهم يكبار مصرف ؛ مردم جامعه اين همه اديب و ادبيات و كتاب هاي شعري را به اكراه مي نگرند و حتا نمي خواهند كه قفسه خالي كتابخانه شان پر باشد ؛ اينجاست آغاز بحران غرابت شاعر با جامعه و مردم (اي بسا شاعر كه شعرش نيست الا حرف مفت). چرا حافظ جا خالي نمي كند؟ شايد حافظ مقصر نيست ؛ ما حافظ نيستيم . مولانا را چرا بزرگ مي دارند؟ - حال آنكه در چشم هاي نوبين ما كهنه كار مي نمايد ويك داستانش را هم شايد اصلن خوانده نتوانيم و يا هم نخوانده ايم- كي گفت كه هرچيز نو خوب است (ولو چرت و پرت) و هر كهنه بد است؟ (ولو مملو از معاني). اصلن كي مرز كهنه و نو را گذاشت و چرا؟ چرا شاعر از متن جامعه كنار زده شده است و از كنار خيابان مي رود و مردمش به ترديد و تعجيب مي نگرند؟ چرا آثار ادبي(؟) با اين همه وفرت خامل مي مانند؟ شايد هيچ كس جواب اين همه را نمي تواند بگويد يا مي تواند و نمي خواهد ، به هر حال خواستن توانستن است.  طفره روي هاي ما و ناديده گرفتن هاي ما روحيات و درد هاي مردم را ، دليل اصلي بحران كمبود مخاطب ادبيات است و فرديت گرايي از جانب ديگر و كثرت گرايي از سويي . شاعر در جديدترين نوع موتر سوار مي شود و در بهترين قهوه خانه قليون مي زند و ...  و مي آيد از دل يك گدا حرف مي زند ، كه شديدترين تظاهر ضد واقعيت گرايي است و در واقع از دنياي آنها نمايندگي نمي كند. (آنكه شب در كنار روضه لخت مي خوابد ، شاعر است و يا آنكه افغانستان را از دوربين لندن مي بيند؟) شاهران جاگزين شاعران شده اند ، هرب از ادب دارند ، از متن جامعه شبيه واژگان معوج بيرون افتاده اند و سرانجام شعر مبدل به ابزاري براي ارضاي عقده هاي مسجون ما شده است و به درد خود ما هم مرهم نمي گذارد ، شعر فرزند خلف زمانه است ؛ سر ناخلفي نمي افرازد ؛ هرزمانه شعر و شاعر و ادبيات خود را مي خواهد. هنجار هاي ادبي و علمي و... هر روز در حال دگرگوني اند و هيچ نظري آخرين و ماندني ترين نظر نيست (مخصوصن در بحث هاي ادبي كه از يك ديد صدق و كذب شان انكار پذير است). با اين همه بوسيدن و گذاشتن آثار گذشتگان  و ماليدن مهر سنت گرايي بر جبين آنها و دادن طلاق مغلظه شان ، قتل عام فرهنگ و زبان ديرپاي در دري ماست. ادعاي نوگرايي نبايد اعراض از سنگ پايه هاي ما باشد . ادبيات ديروز بالش و تكيه گاهي براي باليدن ماست ورنه هر گياه بي ريشه با باد صرصر قلع و قمح مي گردد. اگر با ديد بنياديني كه از ادب و ادبيات وجود دارد وارد شعر شويم ، به تعداد انگشتان دست و پا ، شاعر – و آن هم به تمام معنا – چشم هامان را پر مي كند و باور باميك به باور من يكي از پيشرو اين مردان نستوه و ناشكن و سركش است كه «پشت را چون چفته هاي مو دوتاكرده» ، « تن هر خوشه را با خون دل شاداب پرورده» به «رانده گان حضور حرامزاده...» و آنكه «هيچگاه ننوشيده است باده...» سلام گفته و خواب جامعه را با «صبح آتشين» تعبير كرده است و مردم جامعه اش را جانانه صدا زده است كه :«هاي مردم! ما براي چيستيم» . او از بطن متن جامعه سر مي كشد و از عهده بيان افكار بزرگ سرسختانه بر مي آيذ و درد هاي مردمش را مردانه نعره مي كشد و از ددمنشان دون نمي هراسد. «پرسه هاي جاودانه» نقش گام هاي گران و سنگين مردي ست كه با تمام تاب و توان و تامل و تحمل در جاده هاي شعر تا آن سوي قرنها جاودان خواهد ماند.(شاعر مردم براي مردم است/ترجمان دردهاي مردم است). پرسه هاي جاودانه كه پاره يي از عواطف جمعي از زبان باور را آبستن است ؛ در بهار امسال سبز شد و هيچ مردي سر بر نياورد تا ترجمان باور هاي باور باشد. كتاب مزبور كه نشر انجمن نويسنده گان بلخ است تجربه هاي گونه گون عنايت را نموده است. باور باميك تنپوشه هاي دوبيتي ، رباعي ، نيمايي ، سپيد و غزل- كه بيشترين شان بال مي گشايند به سمت قصيده شدن- را زير ركاب گرفته و مي خواهد هرچه رساتر از گلوي گنگ مردم فرياد سردهد و تنبيه غافلان كند :

بگذار تا زبان عقيم شما شويم

آيات عشق از حرم كبريا شويم

هر گام كه لرز لرزان مي گذارم ، درد در درد است و آه سرد ؛ درد مردم است و آه باور مردم . هومانيزم است و رياليزم و آنچه كه از آن معناي شعر مفاد مي شود . بارزترين شاخصه زباني باور- كه توان اسلوب فردي اش ناميد ، و ازين روزنه بيشتر مورد تهاجم سمارقان قرار مي گيرد – چشم داشتن به آركاييزم است . آركاييزم كه هنرست و گواه آگاهي نگارنده از فراسوي قرون قبل . او زبان امروز را استادانه مي داند و آگاهانه از واژه هاي مهجور اصيل كار مي كشد . واژه هايي كه تهداب ادب دري اند و شايد نوباوه گان بويي نبرند:

نازم به آن قيامت آلاله گون او

من فخر مي كنم به گلستان كربلا

***

انسان! چه شد دوباره كه اهريمني شدي

از مايه هاي خويش گسستي دني شدي

باور زبان سخته و پخته يي دارد كه ريشه در قرون پيشين دوانده است و «گشن بيخ بسيارشاخ» است. او هنرمنديست آگاه و سنت گرا و مردم گرا و اجتماع گرا. او به عواطف فردي در كنار عواطف جمعي مي پردازد و آن را از چشم نمي اندازد. غزل هاي جانانه يي كه غرق غنا است ، را نيز فراپيش مشتاقان و مخاطبان گذاشته است. سرشار مي سرايد ، در قيد قافيه نمي ماند و از ميان قوافي گلچين مي گزيند که با اين همه هم پا در قلرو قصيده مي گذارد و مولانا گونه طويلترين غزليات را از او خوانده ايم و مي خوانيم :

از عشق ، از عنايت او دور مانده ام

در کوله بار وحشت خود گير مانده ام

يا :

در اندوهم کسي ديگر نيايد

براي خواندن درس رهايي

در اندوهم پس از اين لحظه آيا

به پيشم باز آيي يا نيايي

غزليات زيادي ازين دست و ازين قلم خوانده ايم که به قوت باور باورمند مان مي سازد . همينگونه شعر هاي باميک سرشار از شگردهاي گونه گون ادبي نيز است که با خيال آفريني هاي ژرف ، بيان هاي پارادوکسي ، تلميحات ، استعارات ، مجازها ، حس آميزي ها ، تشخيص ، واج آرايي(بسامد اصوات) و ... دچار مي شويم و گاهي اگر زبان بي تکلف و ساده مي شود ، براي انتقال روشن پيام به طرف مقابل است ولي  بيشترينه بيان هاي شاعرانه حاکم است برفضا و هواي شعر.

اکنون بر گوشه يي از شگرد هاي مذکور چشم مي دوزم :

-        تشخيص :

يک سو فريب و کذب و يزيد و زياد و سعد

سوي دگر حقيقت قرآن کربلا

-        واج آرايي(بسامد آواها) :

شبي که شانه خورشيد را شکسته به خشم

شب افول شهنشاه را چگونه کشم

-        بيان پارادوکسي(تناقض نمايي) :

به لقمه يي که بياوره با هزار ستم

به آن جبين چروکيده گشاده سلام

-        تلميح :

ديگر حديث يوسف مصري مکرر است

بنگر به حسن يوسف کنعان کربلا

-        تناسب :

در شش جهت نمايش فصل بهار داد

در چار گوشه چمنش انتحار کرد

باور ازين سرمايه هاي ادبي زياد دارد که تمامن انگشت شهادتند براي علو همت و مقام شعري و اجتماعي و ... او . ارچند بيت بيت اشعار باور گفتني است و شنفتني ؛ اما پرسه هاي جاودانه گوشه يي از حيطه هاييست که باور گام گذاشته است و ورود در جهان شاعرانه او و بحث در مورد همه اشعارش تاب و توان باورمندانه مي خواهد و فرصتي جانانه . او تمام حرف هاي دلش را در شعرهايش مي گويد و من خواستم به تعبير خودش "زبان او شوم" و خواستم :

پروانه تفنن خود را با تاق عصر

پرواز داده باخبر از اعتلا شويم

 

[ سه شنبه 1390/11/11 ] [ 11 قبل از ظهر ] [ نور محمد نورنيا ] [ ]

به باور های بهترین بانو  (سعدیه اکرامی)

شبیه کوه پر از برف سرد و خاموشم

ولی درونم از آتش پر است می جوشم

قلمرویست شکسته میان دستانم

ستاده اند کلاغان هرزه بر دوشم

شبیه پرچم غربال گشته از شلیک

به تازیانه ی باد است دامن هوشم

شبیه سربازی بازگشته از جبهه

پر از هیاهوی خاموشی است آغوشم

خلاف سایه ی خود من عمودی ام اما

سرود سرد سکوت است در بناگوشم

زبان لطف بلد نیستیم یک عمر است

کنار هم که نشستیم سرد و خاموشم

[ دوشنبه 1390/10/26 ] [ 2 بعد از ظهر ] [ نور محمد نورنيا ] [ ]

اوهام یلدایی «من»

شباهتی ست حضور تو و مسیحا را

مرا و مرده ترین مرد روی دنیا را

نفس نفس زدنت آن چنان کند با من

هبوب باد پگاهی که روح گل ها را

به روی و موی تو سوگند ، دست صورتگر_

عجب کشیده سر آفتاب ، یلدا را

کشیده است دو تا شمع جای چشمانت

و گونه های تو فانوس های زیبا را

بتاب بر من و برگیر ابروانت را

بریز خون تمامی هرچه لیلا را

منیژه باش و رها کن مرا ازین زندان

منی که صرف برای تو خواست دنیا را


********

دنیای من و زنده گی تو گسیخته

جامی که لب به لب زده بودیم ریخته

این آسمان ، خاک تمام زمانه را

ایلک گرفته بر سر دیوانه بیخته

دنیا شبیه بوتل خالی شکسته است

هر چی ز جنس عاطفه و عشق ریخته

از من عبور خسته ی کاشی جاده ها

حتا که خار های بیابان گریخته

من مانده ام ، کنارم خالیست از کسی

من زنده ام ، مزارم خالیست از کسی

آن شور های رفته ی شیرین چه تلخ شد

فریاد از آنچه بر سر فرزند بلخ شد

جای تو خالی است به دنیا و دین من

بی تو چگونه می گذرد آفرین من !

********

کنار سایه ی خود گام بی شمار زدی

تمام شب به کسی که نبود تار زدی

شب است و شهر به خوابی گرانتر از کوهست

کسی بلند نگردید  هرچه جار زدی

چه ساده بودی و دنیا نشست رخ به رخت

همیشه مات شدی هر قدر قمار زدی

دمی به خنده گرفتی تمام دنیا را

دمی به حالت خود دیده دیده زار زدی

به فکر رفتی و گفتی نمی شود حتا

بگیرم اینکه خودت را اگر به دار زدی

دوباره سرد شدی و کنار کلکینت

چه تار بود شبی که به خود سه تار زدی

**********

چرخ زمان به سمت مخالف جهان شده

اهل جهان تمامن از سر روان شده

ساعت به دور چپه ی خود چرخ می زند
مانند روز مردم در فکر نان شده

دنیا به این بزرگی اش از سمج کوچک است

آن هم اجاق سرخ سیاستگران شده

هر چند خسروی جهان در نهاد ماست

ناصر شدیم و حصه ی ما یمگان شده

اهل ریا و ریسک و سیاست غلو کنند

راهی برای رفتن خود جستجو کنند

آبی نمانده فاتحه ی آبرو کنند

دنیا دچار کوهی از آتشفشان شده

ما چشم بسته راهی هر جوی و جر شدیم

آتش که آمده ست چه خشک و چه تر شدیم

شاعر هنوز بسته ی زلف بتان شده

شاعر خمار سرکشی شوکران شده

وا حسرتا که شخم زنان چپر شوند

حیف است شاعران خردمند خر شوند

حیف است اینکه خاک خراسان به خون نشست

از شوم پور های خراسانیان شده

*********

خدا چقدر شبیهت به یاس و مریم کرد

بسان مهره مرا از پی تو پیهم کرد

گرفت روح ترا و گرفت روح مرا

گذاشت داخل یک کالبد و آدم کرد

ولی تفاوت تلخی ست بین آدمها

تفاوتی که میان حمیم و زمزم کرد

یکی گرفت برای بهشت آذر را

یکی خلیل شد و خواهش جهنم کرد

خدا خودش به همه کار و بار آگاهست

به ـ احسن- ی که فرستاد خلق عالم کرد

تمام کار خداوند حکمت آمیز است

برای آنکه نگیریم ساده ، مبهم کرد

[ دوشنبه 1390/10/26 ] [ 11 قبل از ظهر ] [ نور محمد نورنيا ] [ ]


فیمینیسم فروغ فرخزاد

فروغ فرخزاد بانوی ایرانی و به قول خودش شاعرة معاصر است (تو مرا شاعره کردی ای مرد) . او  در سال 1313 خورشیدی در یک دودمان ارتشی در تهران زاده شد. پدرش محمد فرخزاد بود و مادرش بتول نام داشت . فروغ شاعر هنرمند بود که پیش از هر چیز به شعریت شعر چشم داشت و آن را تابلویی می دانست ، درد ها و نبرد هایش را در آن می نگارید و در کار نقاشی او سهم سهراب سپهری انکار نا پذیر است ، سهرابی که فروغ را اینگونه می شناسد :

بزرگ بود

و از اهالی امروز بود

و با تمام افق های باز نسبت داشت

و لحن آب  و زمین را چه خوب می فهمید

این شاعر نقاش سینماگر زن گرا ، آثار متعددی در زمینه بوطیقا دارد که اولین مجموعه شعری او در سال 1331 خورشیدی هنگامیکه او هژده سال بیش نداشت فراپیش مشتاقان شعر قرار گرفت . "دیوار" و " تولدی دیگر" به ترتیب کتاب هایی هستند که در زنده گی فروغ اقبال چاپ یافتند و تنها کتاب " ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد" فروغ را ندیده است . می خواهم از لای این برگ ها و بیت ها دست کم گوشه یی از اندیشه ها ، بینش ها و نگرش های زن گرایانه او  را به تماشا بنشینم که بی گمان اندیشه های هر انسان در نوشته هایش در شعر و نثر بازتاب می یابد و سخن معرف پایه و مایه علمی و هنری گوینده آن است .

مراد من ازین کنکاش فوقیت و غلبه دادن زنان بر مردان به کردار سوفسطاییان و یا اعلان قطعی تساوی حقوق زنان و مردان نیست  ، این کار خطیر از توان من حقیر ساخته نیست . آنچه را که من درین نوشته دنبال می کنم رونمایی پایه و مایه ادبی و شعری فروغ فرخزاد و نمایاندن افکار زنانه اوست . من در پی نقد مذهبی او نیستم و نمی دانم که جهان بینی او به کدام پیمانه با معیار ها و مولفه های اسلامی سازگاری دارد . می خواهم نوشته ام آیینه قد نمایی باشد که سرا پا فروغ را در آن بنمایم ، و اینکه چقدر قیافه او با زیبایی شناختی اسلامی تطابق دارد را می گذارم به پژوهشگران اسلامی .  دیدگاه اسلامی او را نمی دانم و این بحث دیگر و زمان دیگر می خواهد . این نوشته موجز در برگیر دو  برخ است :

نخست  درنگی در رابطه به فیمینسم خواهیم داشت و سپس تاثیر گذاری این جنبش را در آثار فروغ بر می رسیم .

 

 

بد نیست اگر فیمینیسم را بدانیم :

فیمینسم از دو کلمه لاتینی ساخته شده است ، FEMI موجود انسانی با جنسیت زن و ISM  پسوند مکتب ساز یا جریان ساز . این واژه از زبان لاتینی به گروه واژگان فرانسوی افزوده شده است . فیمینسم یعنی جریان و یا مکتبی که برای احقاق حقوق زنان می کوشد . عمید در فرهنگش در ذیل واژه فیمینسم چنین نگاشته است :" فیمینسم یعنی طرفداری از زنان ، هواخواهی زنان  ، زن نوازی و از دید پزشکی زن سرشتی  و افکار زنان در وجود مردان " و فیمینست هم شخصی است که طرفدار زنان بوده و از حقوق آنان دفاع می کند و برای آرامش و آسایش آنان می کوشد . فیمینسم جنبش هایی است که یا توسط زنان انگیخته شده و یا هم از آنها الهام گرفته شده است . با در نظرداشت این دیدگاه ، افق دیگری از فیمینسم در ما گشوده می شود  ، یعنی طرح زن گرایی تنها توسط زنان ریخته نشده است  و تنها آنان پشتیبان زن گرایی نیستند ، بل تعداد مردان فیمینست هم فراوان است . نخستین بار شارل فوریه ، سوسیالیست قرن نوزدهم در انگلستان این واژه را برای دفاع از حقوق زنان به کار برد ، اگر چه که حرکت های حامیانه از زنان نخستین بار در روم شرقی پا گرفته است . کرستین دپیزان نویسنده یی ست که در سال 1300 میلادی این عقیده را مطرح کرده است و در قرن نوزدهم در انگلستان یک جنبش نهادینه شد و سوسیالیست آرمان خواه ، شارل فوریه در سال 1837 میلادی این واژه را اختراع کرد . در سال 1848 میلادی زنان در همایش بزرگی به نام "حقوق زنان" گرد هم آمدند . در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم زنان حق رای و شرکت در انتخابات را دریافتند و نیوزیلند درین امر پیش قدم بود . فیمینسم تقریبن تمام جریان های دیگر را تحت شعاع قرار داده است و انواع زیاد دارد : فیمینسم سیاه ، پسا فیمینسم  ، اکو فیمینسم .

حالا می پردازیم به زن گرایی فروغ فرخزاد :

نخستین رگه های فکری زن گرایی فروغ از روزگار کودکی در خانواده اش  جوانه بسته است . خانواده ارتشی که کاملاً با ضوابط مردانه سرپوش گذاشته شده بود ، آبشخور خوب و بستر گسترده یی برای بالیدن افکار زنانه فروغ شد .  بینش ها و دانش های زن گرایانه او  را می توان از دل اشعارش دریافت که نخستین دفتر های شعری فروغ شعر های زنانه ، سرکش ، رمانتیک و بحث انگیز دارد که  پسانها کم کم دچار تحول و دگرگونی فکری شده است . در تندیس تمام شعرهایش روح زن گرایی جولان می زند ، بی درنگ و بی گمان می توان او را از نخستین قلم زنان و قدم زنان این جریان در زمان معاصر شمرد . من خودم فروغ را "خنیاگر بلندآواززن گرایی زمانه" می خوانم . او بانویی ست که به گونه جدی و جالب درین عرصه عاشقانه گام گذاشته و باعث رنگ و رونق شده است که تا کنون در ادبیات ما این جنبش جریان دارد . او همواره برای زنان می کوشید ، می جوشید و می اندیشد چنانچه می گوید: " آرزوی من آزادی زنان ایران است ، من به رنج هایی که خواهرانم درین مملکت می برند آگاهم و نیمی از هنرم را برای تجسم درد ها و آلام آنها به کار می برم" فروغ به دنبال نقش زنان در حیات اجتماعی- سیاسی می رود و حتا فراتر ازین هم پا می گذارد و مسئله آزادی جنسی زنان را مطرح می کند . زن گرایی فروغ زیر تاثیر بیلی تیس پا گرفته است . [بیلی تیس شاعر یونانی است که در 2600 ق م می زیسته ، اشعارش ساده  و صمیمی و در عین حال شدیدن رمانتیک ، طبیعی ، اروتیک و واقع گرایانه بوده است . ] فروغ از خواندن اشعار او حظ می برد و این کار را مکرر می کرد ، جای خود را در لای برگ ها و بیت های بیلی تیس می یافت و ترانه های او را جانانه می خواند طوریکه می گوید: "من بیلی تیس حقیق یا خیالی را دوست دارم و برای من او مظهر همه چیز است" . من عقاید زن گرایانه فروغ را چهار قسمت کرده ام :

1. سخن از خلوت های اروتیک زنانه :- که شاعر از خواهشات منحصر به زنان حرف می زند و به بیان آرزوهایی که زنان از اظهار آنها شرم و هراس دارند ، می پردازد :

شمع ای شمع چه می خندی

به شب تیره خاموشم

به خدا مُردم ازین حسرت

     که چرا نیست در آغوشم                     دیوان (ص42)

***

به خدا غنچه شادی بودم

دست عشق آمدو از شاخم چید

شعله آه شدم صد افسوس

که لبم باز برآن لب نرسید                      دیوان ( ص23)

***

2.   جانبداری از زنان زمان :- شاعر درینجا ها از گلوی بسته زنان جامعه داد می زند و دست ادعا بلند می کند ، آنجا که از زبان زنان می گوید :

کجا کس در قفایش اشک غم ریخت

کجا کس با زبانش آشنا بود

ندانستند این بیگانه مردم

که بانگ او طنین ناله ها بود                   دیوان ( ص 24)

3.   بدبینی نسبت به مردان : که مردها را متهم به بی وفایی می کرد و می گفت که مردان جز آغوش عشرت و تن آتشین و سیمین چیز دیگری در زنان نمی بینند ، زنها را مانند کالای بی ارزشی یکبار به مصرف می گیرند :

به او جز از هوس چیزی نگفتند

در او جز جلوه ظاهر ندیدند

به هر جا رفت در گوشش سرودند

                                    که زن را بهر عشرت آفریدند              دیوان (ص 25)

***

گذشته ازینها گاهی مرد را سبب اصلی شاعر شدنش می داند و خلوت خاموش وخالی اش را پر از خاطره مرد می بیند و راحت خویش را در کنار او می یابد :

خلوت خالی و خاموش مرا

تو پر از خاطره کردی ای مرد

شعر من شعله احساس من است

تو مرا شاعره کردی ای مرد                    دیوان (ص38)

4.   ستیز و پرخاش در برابر مردان : که در برابر مردان زبان می گشاید و داد می زند و آنها را موجود خودخواه می خواند :

بیا ای مرد ای موجود خودخواه

بیا بگشای درهای قفس را        

این تضاد ها و تناقض ها در واقع محصول و پیامد چند رشتة مهمِ به هم تابیده است : از یک سو خانواده ارتشی که فروغ در آن گل کرد ، به برگ و بار نشست و سر انجام پرپر شد ؛ و از جانب دیگر تاثیر و پرتو افگنی افکار غربی در ایران زمانه فروغ و چند بعدی بودن جامعه آن روز، عواملی اند که بنیاد اندیشه های زن گرایانه و مرد ستیزانه او را تجسم و تشکل داده اند . فروغ از هیچ واژة تبو و حرامی برای تخاطب مرد چشم نمی پوشد ، حتا منحوس ترین واژه ها را بر می گزیند و به کار می بندد تا او را بیاشوبد و بیاگاهاند :

انسان پوک

انسان پوک پر از اعتماد

نگاه کن که دندان هایش

چگونه وقت جویدن سرود می خواند

و چشم هایش

چگونه وقت خیره شدن می درند

و او چگونه از کنار درختان خیس می گذرد

آه !

چه مردمانی در چار راهها نگران حوادثند

و این سوت صدای توقف

در لحظه ای که باید ، باید ، باید

مردی به زیر چرخ های زمان له شود

مردی که از کنار درختان خیس می گذرد...

از آنچه گفته آمد بر می آید که فیمینیسم یک مکتب یا جریان جهانی است که افراد خود آگاه و گاهی ناخودآگاه بدان سو کشانده می شوند . این جریان تقریباً روی تمام مجامع و مکاتب دیگر سایه افگنده است که حتا شاعران و نویسنده گان هم ازین حیطة فکری برون و مصئون نماندند و فیمینیسم محتوای مغتنمی شد برای آفرینش برخی از شاعران مطرح ما و از آن جمله فروغ فرخزاد. فیمیمنیست یا زن گرا همو  دارندة افکار زنانه است که برای شرکت و سهم گیری زنان در فعالیت های سیاسی- اجتماعی می جهد . فیمینیست ها یا زنان اند که برای مطلب خود دلبری می کنند و می جنبند ، یا هم مردان اند که با الهام از زنان این جنبش را پی می گیرند ؛ یعنی واژة فیمینیست که همو زن گرا است که بیخی در حق مردان و زنان آیینة بی غبار است .

در پیوند به زن گرایی بحث و فحص های گسترده یی وجود دارد که ذکر تمام آنها از تاب و توان و حوصله نبشتار کنونی بیرون است . درین زمینه درین زمانه شاعران و نویسنده گان زیادی در افغانستان مانند کریمه شبرنگ ،  نورالعین ، لیلا صراحت روشنی ، خالده فروغ  و ... داریم و بلخ هم نویسنده گان این چنینی دارد که می توان از صدا سلطانی ، فرنگیس سوگند و دیگران نام برد . داستان نمی زنم تا نوشته ام رمان نشود و پرداختن به شعر تمام شاعران حوزه زبان فارسی دری مجال دیگر می خواهد .

رویکرد ها

-       دیوان فروغ

-       فرشاد مهر ، ناهید . زنده گی نامه شاعران نامی ایران . ص 354

-       کاظم زاده خویی ، حامد . مجموعه مقالات . بحث زن گرایی

-       فرهنگ عمید ذیل واژه فیمینسم

 

[ دوشنبه 1390/08/30 ] [ 7 قبل از ظهر ] [ نور محمد نورنيا ] [ ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

نور محمد نورنیا فرزند دین محمد در پاییز 1368 در یک دودمان مذهبی در دیار مولانا ( شهر شعر و شور) پا به گیتی گذاشته ام . آموزه های نخستین را نزد پدر و مادر و آخوند مدرسه فراگرفته ام . پسانها شامل دبیرستان استقلال شده و دوره متعلمیت را در 1387 به فرجام رسانیدم و یک سال بعد ، پس از سپری کردن امتحان کانکور به دانشکده ی ادبیات و و دانش های انسانی دانشگاه بلخ ، راه یافته ام که اکنون در صنف چهارم دانشکده ی مذکور مشغول فراگیری ادبیات استم و بچه ها "اول نمره!" صدایم می زنند . نخستین تجربه های جدی من در زمینه ی شعر و داستان بر می گردد به سال 1388 و شماری از اشعارم در کتاب «چکاوک» اقبال چاپ یافته اند . الآن در ضمن تحصیل ، با شماری از نشریه ها از جمله سادات ، تراوش ، عقاب آزادی و بیدار یاور قلمی استم . و همچنان سردبیری ماهنامه ی خنیا را نیز به عهده دارم . تا حال سپاسنامه ها و لوایح تقدیردر زمینه ی شعر و داستان از جانب مقام ولایت و ریاست اطلاعات و فرهنگ ولایت بلخ ، به دست آورده ام و یکی از اعضای برحال انجمن آزاد نویسنده گان ولایت بلخ استم .
شماره گوشی همراه : 0700520320
نشانه رایانه یی : noor.parsi_1368@yahoo.com
وبلاک : noormnoor.blogfa.com

آخرين مطالب
امکانات وب
ایران رمان